Jump to content
Forum | Bia2.com
Sign in to follow this  
DiVooNehShO

Your Favorite Poems!

Recommended Posts

خدايا من دركلبه‌ي فقيرانه خويش چيزي دارم كه تو درعرش كبريايي خود نداري من چون توئي دارم و تو چون خود نداري

Share this post


Link to post
Share on other sites

توي تقويم مي نويسم تا بمونه يادگاري

روز تلخ عاشقي مون گفتي که دوستم نداري

مي چکه قطره ي اشکم روي اين جمله آخر

حتي اين قلم نداره اين شکست تلخ را باور

مي گذره ماهي و سالي اما باز پر از غروبم

هر کي حالم و مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم

نه مي خوام کسي بفهمه با پريدنت شکستم

 

awww cheghadar ina gashangan!

Share this post


Link to post
Share on other sites

دلم برای کسی تنگ است

 

 

 

که آفتاب حمایتش را بر گلهای کوچک باغچه جنگلی دلم

 

ارزانی می کند

 

کسی که حس میکند مرا در اعماق آبی پوست و گوشت بی

 

رمق باغچه ام

 

و گیسوانش را بید وار در گیسوانم می آمیزد

 

و بازوان توانایش را بر گردن گلبرگهایم حلقه می کند و

 

میفشارد

 

کسی که در من هق هق می گرید

 

برایم آرام آرام قصه شازده کوچولو را زمزمه می کند

 

ومرا نمی ترساند از سیاره های دوردست خاموش اثیری

 

از غولهای بدشکل و بدجنسی که هر آینه ماه پیشانی توی

 

قصه، ویا چل گیسی را به انتظار نشسته اند

 

تا اسیر خانه حسد و بی مهری کمرنگی شان کنند

 

بی شک بی شک

 

کسی که چون فروغ مانند کسی نیست

 

و چون حمید به انتظار کسی است

 

کسی که مثل هیچکس نیست

 

کسی که چشمان قشنگش بر ژرفنای آبی دلم عقاب وار آگاه

 

است

 

دلم برای کسی تنگ است

 

که معصومی دلم را ادراک می کند

 

و چون کودک معصومی دلش برای دلم می سوزد

 

کسی که سبزی تناور باغچه تنم را با دست های سپیدش

 

هم آب می دهد و هم نور می افشاند

 

بی شک بی شک

 

 

 

کسی که مثل هیچکس نیست

Share this post


Link to post
Share on other sites

آدم كجا زميوه ممنوعه چيده بود

ابليس با خدا به تفاهم رسيده بود

اثباتش اينكه سجده نمي كرد با غرور

روزي كه پشت ملائك خميده بود

انسان به هر جهت به معلم نياز داشت

قاتل كسيست كه كلاغ آفريده بود

Share this post


Link to post
Share on other sites

زدست دوست ننالم مگر به حضرت دوست

كه عذرخواه جفاهاي دوست ظلمت اوست

بر آن سرم كه زكوي وفا قدم نكشم

گرم به تيغ خطا بركنند از تن پوست

دل ار زمهر تو خالي ست پر زخون اولي

رخ ار به خاك درت نيست، خاك نكوست

هزار تير ز مژگان نهاده اي به كمان

از آن شميم، دهانم هنوز غاليه بوست

طبيب را چه كني رنجه بهر چارهٌ من

كه زخم سينه ام از تير آن كمان ابروست

بگفت خسروي از غم به خود مپيچ اينسان

بگفتمش نه مگر فعل نارپيچش موست؟

Share this post


Link to post
Share on other sites

ني در سرم هوايي از عهد شور و مستي

ني در دلم اميدي از زندگي و هستي

از پا فتاده يي را دستي بگير اي عشق

مگذار تا بماند در تيه خودپرستي

خاك ره تو بودن اوج سعادت اوست

داند كه سرفرازيست در اين حضيض پستي

تا آمده به سويت، برخاستي و رفتي

بيرون چو رفت از در باز آمدي نشستي!

با يك جهان تقاضا رو سوي تو نموده

با يك جهان تكبر پشتش ز غم شكستي

جان و دلي به هديه در پيش تو نهاده

دل را به عشوه بردي جان را به غمزه خستي

آن مدعي چه گويد؟در كوي تو چه جويد!

آنش زبان درازي اينش درازدستي

از دولتت غني كن مسعود را تو اي عشق

قدي خميده دارد از بار تنگدستي

Share this post


Link to post
Share on other sites

Mother always had her way

with words, squinting at my page

to find herself, to catch my foreign

breath and let it linger, see it blister

in lines and die a full death. Ey,

she said when I teased her

for the hours she would spend,

for calling the flower, Gerumium,

for the way she spelled, Esnickar.

Ey, she said, Na Cun. And she

once corrected my English.

 

Dying trees stretch their bones

up and forward like hungry men,

the red spreading top--first, the wet

falling. Her broken words leave

traces in iced fossils of leaves,

her drying body in a rose

I clipped with the blunt tip

of my thumb.

 

I gather leaves

with my husband, saying I need

a red one, or, I need the one

that has no tears. Now they crunch

in pages of Khayyam. I think

of the letter I just read with words

cut out and rewritten. Circled above,

then scribbled, Daddy says like this.

 

She says a letter makes it way

to me. She says I ought to see

what words she's spelled this time.

I won't tell her what I write, but she

asks. Snow crowds a windowpane.

Frost blooms and fingers names.

Nebraska wind cuts quick. I've moved

geraniums in for winter. My aching

bones long for mother's words,

dried earth, blistered lines of green.

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

یه حرف ساده نیستی که برات بگم عزیزی

 

با تو بودن چه قشنگه اما بی تو بودن...

 

بی تو لحظه های امید گم میشن در من میمیرن

 

بی تو زندگی جاوید دیگه معنایی نداره

 

تو چشای عاشق من زندگی جاش توی خاکه

 

بی تو لحظه هاچه فایده واسه من مثل یه شعره

 

آسمون زندگیمون بی تو آبیه کبوده

 

واسه گفتن یه بیت شعر اشک من امون نمیده

 

بی تو زندگی سرابه یه حباب روی آبه

 

بی تو زنده موندنم چیست؟بی تو شعر خوندنم چیست

 

بی توشاهد یه مرگم مرگ صحنه های امید

 

بی تو خونه مثل قبره عزیزم دلم چه تنگه

 

اینها رو گفتم بدونی بی تو خونه خیلی سرده

 

جای خالیه تو ای گل هیچ زمان از یاد نمیره

 

توی این چشمای غمبار همیشه یه دنیا اشکه

Share this post


Link to post
Share on other sites

روز با اندوه و شب با درد رفت

روز و شامم بر چه بايد كرد رفت

ريخت در پاي زمان اشك نياز

آبرويم پيش آن نامرد رفت

رفته ديدندم به خاك آخر، دريغ

احتشام كوه پيش گرد رفت

آن به گاه بي نيازي گر مخوي

ديد در بند نيازم، سرود رفت

رفت بر من در جدال زندگي

آنچه بر امواج دريا گرد رفت

آرزو در عالم آزادگي

فرد بود و فرد ماند و فرد رفت

Share this post


Link to post
Share on other sites

تن درستان را نبا شد درد ريش جز به همدردي نگويم درد خويش

گفتن از زنبور بي حاصل بود با يكي در عمر خود ناخورده نيش

سوز من با ديگري نسبت مكن او نمك بر دست و من برعضو خويش

Share this post


Link to post
Share on other sites

آری من همان عاشقم یک عاشق دلسوخته یک عاشق تنها

یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر

اسیری در یک قلب سرخ

آری من همان مجنون قصه هایم و

یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم

لحظه های سخت را پشت سر می گذارم و

به عشق لیلیم از هفت آسمان خواهم گذشت

در جاده ها از سختیها می گذرم تا به مقصدم

که همان خانه لیلایم است برسم

آری عاشقم یک عاشق چشم به راه عاشقی

که مدتهاست در غم انتظار نشسته است

درآتش فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است

و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است

آری من همانم که به او می گویند دیوانه به او می گویندآواره

من همانم که لحظه هایم را به یاد عشق می گذرانم

با یاد او اشک می ریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد می زنم

فریاد می زنم تا تمام پنجره های خاموش

با فریاد من روشن شوند و گو یند این دیوانه کیست؟

آری این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده

همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش

همیشه و همیشه یک عاقل را مجنون می کند

آری من همان عاشقم یک عاشق دل شکسته

همان عاشقی که به او می گویند دیوانه و دلشکسته

Share this post


Link to post
Share on other sites

دلم میخواهد الزایمر بگیرم

که لبریز از فراموشی بمیرم

 

دلم خواهد ندانم در چه حال ام

کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام

 

نخواهم حافظه چندان بپاید

که تاریخ و رقم یادم بیاید

 

به تاریخ هزار و سیصد و کی؟

بریدند از نیستان ناله زن نی؟

 

به تاریخ هزار و سیصد و چند؟

ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟

 

نخواهم سال ها را با شماره

که میسازم به ایما و اشاره

 

به سال یکهزار و سیصد و غم

اصول سرنوشتم شد فراهم

 

به سال یکهزار و سیصد و درد

مرا آینده سوی خود صدا کرد

 

گمانم در هزار و سیصد و هیچ

شدم پویای راه پیچ در پیچ

 

ندانم در هزار و سیصد و پوچ

به چه امید کردم از وطن کوچ

 

نمیخواهم به یاد آرم چه ها شد

که پی در پی وطن غرق بلا شد

 

چگونه در هزار و سیصد و نفت

خودم دیدم که جانم از بدن رفت

 

گرسنه بود ملت بر سر گنج

به سال یکهزار و سیصد و رنج

 

چه سالی رفت ملت در ته چاه

به تاریخ هزار و سیصد و شاه

 

به سال یکهزار و سیصد و دق

چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق

 

به تاریخ هزار و سیصد و زور

همه اسباب استبداد شد جور

 

به تاریخ هزار و سیصد و جهل

فریب ملتی آسان شد و سهل

 

به سال یکهزار و سیصد و باد

خودم توی خیابان میزدم داد

 

به سال یکهزار و سیصد و دین

به کشور خیمه زن شد دولت کین

 

چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز

به تاریخ هزار و سیصد و گوز

 

دلم خواهد فراموشی بگیرم

که در آفاق الزایمر بمیرم

 

بطوری گم کنم سررشته خویش

که یادی ناورم از کشته خویش

 

نه بشناسم هلال ماه نو را

نه خاطر آورم وقت درو را

 

اگر جنت دروغ هرچه دین است

فراموشی بهشت راستین است

Share this post


Link to post
Share on other sites

كاش وقتي چشم هايي ابريند

به خود آييم و سپس كاري كنيم

از نگاه زرد گلدانهايمان

كاش با رغبت پرستاري كنيم

كاش مثل آب مثل چشمه ساز

گونه نيلوفري را تركنيم

ما همه روزي از اينجا مي رويم

كاش اين پرواز را باور كنيم

Share this post


Link to post
Share on other sites

سالها پیروی مذهب رندان کردم

 

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

 

من بسر منزل عنقانه بخود بردم راه

 

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

 

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

 

که من این خانه بسودای تو ویران کردم

 

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

 

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

 

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

 

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

 

نقش مستوری و مستی نه بدست من و توست

 

آنچه سلطان ازل گفت بکن ، آن کردم

 

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

 

گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

 

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

 

اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم

 

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

 

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

 

گر بدیوان غزل صدرنشینم چه عجب

 

سالها بندگی صاحب دیوان کردم

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

من و انتظار و کابوس تنهایی

 

 

 

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

 

 

 

دارم آیینه ها رو گم میکنم کم کم

 

 

 

تو رو هر طرف رو می کنم می بینم

 

 

 

.......................

 

 

 

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی

 

 

 

تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی

 

............

 

 

منو رها کن از این فکر تنهایی

 

 

 

تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی

 

 

 

دارم از خودم با فکر تو رد می شم

 

 

 

دارم عاشقی رو با تو بلد می شم

 

 

 

............................

 

 

 

منو رها کن از این فکر تنهایی

 

 

 

تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی

 

 

 

منو رها کن از این فکر تنهایی

 

 

 

نه تو نرفتی تو هنوزم اینجایی

 

 

 

منو رها کن از این فکر تنهایی

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

من ای خدا به تو نالم ز زاهدان ریایی

که عالمی بفریبند با قبا و ردایی

 

به خلق حُرمت می، می‌کنند ذکر ولی خود

ز خون بی‌گنهان مست هر صبا و مسایی

 

به گاه موعظه آزار مور را نپسندند

به قتل و غارت شهری کنند حکمروایی

 

دهند مردم بیچاره را به پنجۀ جلاد

نه شرمشان ز پیمبر، نه بیمشان ز خدایی

 

بیا که خون شده جاری، به جای آب به تبریز

به حکم شاه و به فتوای چند شیخ ریایی

 

به بندگان خدا بسته گشت راه معیشت

ولایتی شده مفلوک و مبتلا به گدایی

 

خدا که امر عبادش حواله کرده به شوری

حرام بشمرد این ابلهان ریش حنایی

 

بلی، ز گاو مجسم مجو فضیلت انسان

که آدمی نه به ریش است و نی قبا و کلایی

Share this post


Link to post
Share on other sites

گويند خدا هميشه با ماست

 

اي غم نكند خدا تو باشي؟

Share this post


Link to post
Share on other sites

گويند خدا هميشه با ماست

 

اي غم نكند خدا تو باشي؟

 

akheyyyy sia joon

to ke behet nemiyad hamishe ghabgin bashi :huglove:

Share this post


Link to post
Share on other sites

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد

عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

 

غلط است هر كه گويددل به دل راه دارد

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

Share this post


Link to post
Share on other sites

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

 

عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار اويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن

Share this post


Link to post
Share on other sites

If You Forget Me

 

I want you to know

one thing.

You know how this is:

if I look

at the crystal moon, at the red branch

of the slow autumn at my window,

if I touch

near the fire

the impalpable ash

or the wrinkled body of the log,

everything carries me to you,

as if everything that exists,

aromas, light, metals,

were little boats

that sail

toward those isles of yours that wait for me.

 

Well, now,

if little by little you stop loving me

I shall stop loving you little by little.

 

If suddenly

you forget me

do not look for me,

for I shall already have forgotten you.

 

If you think it long and mad,

the wind of banners

that passes through my life,

and you decide

to leave me at the shore

of the heart where I have roots,

remember

that on that day,

at that hour,

I shall lift my arms

and my roots will set off

to seek another land.

 

But

if each day,

each hour,

you feel that you are destined for me

with implacable sweetness,

if each day a flower

climbs up to your lips to seek me,

ah my love, ah my own,

in me all that fire is repeated,

in me nothing is extinguished or forgotten,

my love feeds on your love, beloved,

and as long as you live it will be in your arms

without leaving mine.

 

Pablo Neruda

Share this post


Link to post
Share on other sites

you the women, you charm

Your smiles attract us disarm us

You the angels, adorable

And we are us the men poor demons

 

With thousands of roses they encircle you

They love you and without saying it they prove it to you

They think they are very strong they think know you

They always say to you, you answer perhaps

 

You the women, you my drama

You so soft, you the source of our tears

Poor demons, that we are

Vulnerable, poor, us the men

Poor demons,

Share this post


Link to post
Share on other sites

My favourite poem is Remember by Christina Rossetti.

 

Remember me when I am gone away,

Gone far away into the silent land;

When you can no more hold me by the hand,

Nor I half turn to go yet turning stay.

Remember me when no more day by day

You tell me of our future that you plann'd:

Only remember me; you understand

It will be late to counsel then or pray.

Yet if you should forget me for a while

And afterwards remember, do not grieve:

For if the darkness and corruption leave

A vestige of the thoughts that once I had,

Better by far you should forget and smile

Than that you should remember and be sad.

Edited by home1234

Share this post


Link to post
Share on other sites

افسوس که بی‌ فایده فرسوده شدیم

 

وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

 

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

 

نابوده به کام خویش، نابوده شدیم

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!

Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.

Sign In Now
Sign in to follow this  

×