Jump to content
Forum | Bia2.com
Sign in to follow this  
DiVooNehShO

Your Favorite Poems!

Recommended Posts

چند صباحي ست كه دلم مقصد يا مي طلبد

پندگانه سرايي كه دلم قصدسفر مي طلبد

بطلب ازدل خسته كه نه ان روي ونه اين

نبود مقصد تو يار درون مي طلبد

توبه اينجاوبه انجاننماكه شدي مشرك دل

ياردر خانه ي توست دل گردجهان مي طلبد

Share this post


Link to post
Share on other sites

مدعي گم كند از بي خبري دستارش

گر بت عشوه گرم عشوه كند در كارش

مفتي شهر چنان مست غرور است و ريا

كه هياهوي قيامت نكند بيدارش

آن كه پنهان ز من سوخته دل كرده سفر

يارب آسوده ز حال دل من مگذارش

طي سر منزل عشق اين همه دشوار نبود

ناشكيبايي ما كرد چنان دشوارش

حالتي بود مرا دوش ز شوقش كه به وصف

مي نيايد مگرم اندكي از بسيارش

او به خواب خوش و من شمع صفت تا دم صبح

اين سخن بر لب و آتش به دل از گفتارش

نرمتر، نرمتر اي باد سحر، دلبر من

گرم خواب است، خدا را نكني بيدارش

شود از عقدهٌ غم خاطر آزاد آزاد

بشنودگر سخني از لب شكربارش

Share this post


Link to post
Share on other sites

اگرآمدبه جانم هرسه يك بار

اسيري و غريبي و غم يار

اسيري و غريبي چاره داره

غم يار وغم ياروغم يار

Share this post


Link to post
Share on other sites

اين نغمه سرا كيست؟ بگو تا نسرايد

بر اين دل غمديده دگر غم نفزايد

صد حسرت و درد است كز آواي وي امشب

نيشم بزند بر دل و جانم بگزايد

اين نغمهٌ من بود ز من گمشده ديري است

چشمم به رهش دوخته باشد كه درآيد

نالنده و رنجور شتابد زره اينك

در تيرگي شب سوي من ره بگشايد

كي بود و كجا بود؟ من و سرخوشي شب

حالي كه دريغا، نفسي بيش نيايد

ايشان بربودند مگر اين گهر از من

ني ني كه گمان بد بر دوست نشايد

اين نغمه من بود كه هرگز نسرودم

وين مرغ رميده به قفس بازنيايد

Share this post


Link to post
Share on other sites

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم

عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم

عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد

آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم

بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند

آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم

اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه

چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم

وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم

mesra e akhare in sheret koo pas?

 

اگرآمدبه جانم هرسه يك بار

اسيري و غريبي و غم يار

اسيري و غريبي چاره داره

غم يار وغم ياروغم يار

ans thats "se gham amad be janam harse yekbar"

Share this post


Link to post
Share on other sites

Mahsa jan khabar nadaram aziz.

 

 

حرف هايي هست براي نگفتن

و ارزش عميق هر كسي

به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن

و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي

كه بايد دفتر را پاره كنم

و جلدش را به صا حبش پس دهم

و خود به كلبه بي درو پنجره بخزم

و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت

Share this post


Link to post
Share on other sites

دلی به روشنی باغ ارغوان دارم

كه با طلوع، صدا می كند هزاران را

و چشم‌های من، آن چشمه‌های تنهايی ست

به دست سوخته نيلوفران رود آرام

و پای بر فلقی سبز

وه چه بيدارم

شكوه قله چه بيهوده است

و اين سلوك حقير

برای رفتن، بايد هميشه جاری بود

و در تمامی ظلمت

شكوه سرخ گلی شد

Share this post


Link to post
Share on other sites

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش

غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش

گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو

که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش

به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم

همه دم نالم و سوزم زپشيماني خويش

من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب

غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

Share this post


Link to post
Share on other sites

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره

 

از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

 

امشب خونمون پر از طنین دلنوازه

 

تو خونه پر از نوای دلنشین سازه

 

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

 

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

 

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

 

عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

 

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست

 

جشن تو شروع زیبای تموم شا دیهاست

 

جشن تو شروع یک روز مقدسه برام

 

وقت شکر گذاریه به سوی درگاهه خداست

 

امشب تو ببین چه شور وحالی وصفایی

 

توستی که گل سرسبده محفل مایی

 

امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست

 

آرزوی ما بخت بلند در طالع توست

Share this post


Link to post
Share on other sites

يك شاخهٌ نرگس

يك خوشهٌ سنبل

يك غنچهٌ ميخك

يك بوتهٌ پرگل

 

من باغ زيبايي

در قلب خود دارم

هر روز در اين باغ

يك دانه مي كارم

 

در فكر من اين باغ

اندازه دنياست

من باغبان هستم

آن، باغ خوبي هاست

Share this post


Link to post
Share on other sites

به اینجا که رسیدی

 

آینه ها به تو پشت می کنند

 

به هم می خورد آرایش گام هایت

 

برمی گردی

 

چیزی از قدم هایت به یاد زمین نمانده است

 

به کوله پشتی ات دست می بری

 

جز مشتی خاکستر به چنگ نمی آوری

 

جایی پا گذاشته ای

 

که به جای نام

 

داغ بر پیشانی کودکان می گذارند

 

تنها منم

 

که داغ کودکی ام را به دلم گذاشته اند

Share this post


Link to post
Share on other sites

بگو بگو كه كلامت گلاب مي ريزد

به آتش دل سوزانم، آب مي ريزد

به شانه چون سر گيسوي خويش باز كني

ز پاي مرغ دل من طناب مي ريزد

بگو به ساقي چشمت بنازم آن مستي

كه در پيالهٌ چشمم شراب مي ريزد

زاشتياق وصال تو اي سپيدهٌ من

به پاي خسته ام امشب شتاب مي ريزد

ز باد چهرهٌ خورشيديت گلا هر شب

به آسمان خيالم شهاب مي ريزد

بگو بگو كه صداي تو لاي لاي شب است

به چشم باز من خسته خواب مي ريزد

ز چشم آبي ناز تو نازنين امشب

به دفتر غزلم شعر ناب مي ريزد

Share this post


Link to post
Share on other sites

رفتي تو و گريخت اميد از من

بر تافت روي بخت سپيد از من

گفتم: مرو، اميد مني اي دوست

گفتي: ببند چشم اميد از من

دستي كه خواستم بكشم بر چشم

پيراهن شكيب دريد از من

سروي كه خواستم بكشم در بر

دامن كشيد و رفت ، پريد از من

گفتم به گريه: جان مني بازآ

خنديد و آهوانه رميد از من

آخر به جز وفا چه ز من سر زد

آخر به غير مهر چه ديد از من

دانم چرا گريخت ز من دانم

ليك اين حديث كس نشنيد از من

Share this post


Link to post
Share on other sites

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

اري شود ليك به خون جگر شود

Share this post


Link to post
Share on other sites

توي تقويم مي نويسم تا بمونه يادگاري

روز تلخ عاشقي مون گفتي که دوستم نداري

مي چکه قطره ي اشکم روي اين جمله آخر

حتي اين قلم نداره اين شکست تلخ را باور

مي گذره ماهي و سالي اما باز پر از غروبم

هر کي حالم و مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم

نه مي خوام کسي بفهمه با پريدنت شکستم

Share this post


Link to post
Share on other sites

اوني تو مي خواستي تو غبارا گم شد ,مرغي شد, و پشت حسارا گم شد

اسم تو رو رو بال مرغا نوشت, رو تنه ي سبز درختا نوشت

يه روز كه بارون مي يومد, بهش گفت, يه روز ديگه ,رو موج دريا نوشت

دريا با موجاش اونو از خودش راند, مرغ هوا گم شد, و اونو گريوند

Share this post


Link to post
Share on other sites

چنين با مهرباني خواندنت چيست؟

بدين نا مهرباني راندنت چيست؟

بپرس از اين دل ديوانه من

كه اي بيچاره عاشق, ماندنت چيست؟

Share this post


Link to post
Share on other sites

حلقه تا بر سر زلف تو گلندام افتاد

هيچ دل نيست مگر آن كه در اين دام افتاد

در ازل پرده ميان من و معشوق نبود

در تعين شدم و كار به پيغام افتاد

سر بر آرم به جنون جامه به تن چاك زنم

پرده پوشي چه كنم تشت من از بام افتاد

در ره عشق، سلامت همه در رنج و بلاست

گام آن راست كه دلخسته و ناكام افتاد

مستي ما بود از گردش چشم ساقي

سر و كار دگران است كه با جام افتاد

Share this post


Link to post
Share on other sites

مي روي با اشک حسرت ديده ام را تر کني

مي روي تا با نبودن عشق را پرپر کني

آن همه گفتي نگاهم با نگاهت زنده است

من نباشم مي تواني روزها را سر کني؟

بعد تو در سينه نامت مي شود يک خاطره

کاش مي شد قصه عشق مرا باور کني

Share this post


Link to post
Share on other sites

با هم بودنها مثل عقربه ثانیه شمار می دوند ...

 

و بی هم بودنها با طمانینه ساعت وار گام بر می دارند

 

و این فاصله لعنتی

 

که تلخی اش سایه گستر ایامم است

 

و حتی شیرینی لحظات کوتاه باهم بودن که همواره مملو از هراس اتمام

 

است مرا می گزند

 

و شعری که ملکه ذهنم است

 

حرفهای ما هنوز نا تمام

 

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

 

بازهمان حکایت همیشگی

 

پیش از آنکه فکر عزیمت ناگزیر شود

 

آه

 

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

ناگهان چقدر زود دیر می شود

Share this post


Link to post
Share on other sites

چه پندارابلهانه ايست زيستن بي انكه بداني توومن سراغاز جداسري بودنه پيوندوقتي انديشه فرداازماتهي گشته امروزمان شروع مبهم حيراني وديروزمان را بيادنمي اوريم چه پندار ابلهانه ايست زيستن بي انكه بداني

Share this post


Link to post
Share on other sites
lover.jpg

Share this post


Link to post
Share on other sites

تو قله خيالي و تسخير تومحال

بخت مني که خوابي و تعبير تو محال

اي همچو شعر حافظ و تفسير مثنوي

شرح تو غير ممکن و تفسير تو محال

عنقاي بي نشاني و سيمرغ کوه قاف

تفسير رمز و راز اساطير تو محال

بيچاره دچار تو را چاره جز تو چيست؟

چون مرگ ناگزيري و تدبير تو محال

اي عشق،اي سرشت من،اي سرنوشت من

تقدير من غم تو و تغيير تو محال

Share this post


Link to post
Share on other sites

حلقه تا بر سر زلف تو گلندام افتاد

هيچ دل نيست مگر آن كه در اين دام افتاد

در ازل پرده ميان من و معشوق نبود

در تعين شدم و كار به پيغام افتاد

سر بر آرم به جنون جامه به تن چاك زنم

پرده پوشي چه كنم تشت من از بام افتاد

در ره عشق، سلامت همه در رنج و بلاست

گام آن راست كه دلخسته و ناكام افتاد

مستي ما بود از گردش چشم ساقي

سر و كار دگران است كه با جام افتاد

Share this post


Link to post
Share on other sites

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

 

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

 

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

 

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

 

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

 

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

 

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

 

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

 

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

 

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

 

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

 

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!

Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.

Sign In Now
Sign in to follow this  

×