Jump to content
Forum | Bia2.com
Siamak

Persian Jokes

Recommended Posts

لره 500 تومن به پسرش میده میگه این رو 300 ماست بخر

 

200 تومن مال خودت پسرش میگه نمیرم.

 

میگه 1000 تومن 500 مال خودت 500 ماست بگیر میگه نه

 

میگه بیا 1500 تومن 1000 تومن مال خودت 500 ماست بگیر

 

میگه نه. میگه بیا 2000 تومن بگیر 1500 مال خودت

 

500 تومن ماست بخر پسرش میگه نمیرم.

 

لره شاکی میشه میگه پدرسگ

 

پس بیا تو مادرت رو بکن من برم ماست بخرم

Share this post


Link to post
Share on other sites

لره میخواسته آتش نشان بشه

 

توی آزمون استخدامی ازش میپرسند اگر جنگل آتش بگیره

 

و اون اطراف

 

آب نباشه چه کار میکنی؟ لره میگه: هیچی تیمّم می کنیم

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

غضنفر از تاکسی پیاده می شه درو محکم می بنده می گه پدر سگ خودتی

 

 

راننده میگه من که چیزی نگفتم ، غضنفر می گه بعدا که می گی

Share this post


Link to post
Share on other sites

لره پیش بچه هاش میگوزه همه بچه هاش میزنن زیر خنده .

 

اشک تو چشاش جمع میشه میگه

 

خدایا این شادی رو از خانواده ام نگیر

Share this post


Link to post
Share on other sites

ترکه میره مکه برعکس همه طواف میکنه... بهش میگن

 

چرا برعکس طواف میکنی؟ میگه شما از اون ور دنبالش کنین

 

من از این ور میگیرمش

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

قزوینیه کنار زمین فوتبال خوابیده بوده، بهش میگن:

 

پاشو برو تو زمین، بازیشروع شده. میگه: من برانکاردم

Share this post


Link to post
Share on other sites

قزوینیه یه کیسه برنج تبرک میخره درشو باز میکنه

 

میگه اِ اِ اِ اِ اِ ..... پس حمیدش کو

Share this post


Link to post
Share on other sites

یک بار یک غضنفر زنگ میزنه تاکسی تلفنی میگه

 

اقا ماشین دارید. مردی که پشت تلفن

 

بوده جواب میده بله.

 

غضنفر میگه خوش به حالتون ما نداریم

Share this post


Link to post
Share on other sites

یه روز یه عده از آخوندها رو داشتن می بردن بهشت , در بهشت که می رسند

 

 

یهو میبینن یه نیسان پر از حیوانات مختلف تخت گاز از بهشت رفت بیرون .

 

 

پرسیدند این چی بود ؟ گفتند حضرت نوح بود کشتی رو فروخته نیسان خریده

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

دیشب خواب دیدم اونم چه خوابی... حالا گوش کن تا تعریف کنم

 

 

خواب دیدم مردیم و داریم میریم بهشت... توی راه تو خسته شدی و من کولت کردم

 

 

سر پل صراط که رسیدیم من خسته شدم و تو منو کول کردی

 

 

دم در بهشت که رسیدیم نگهبان گفت خرت رو ببند دم در و بیا داخل

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

رشتیه به دوستش می گه: یه جا بلدم شام میدن! مشروب میدن!تریاک میدن!

 

آخرش هم 30000 تومن میدن!! دوستش میگه: کجاست؟!!

 

میگه: خودم نرفتم زنم رفته بلده

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

دو تا دیوونه می رسن به هم، اولی به دومی می گه: اگه چراغ قوه رو

 

روشن کنم، از نورش می ری بالا؟ دومی می گه: فکر کردی من دیوونم؟

 

که برم بالا، تو چراغ قوه رو خامو ش کنی و من بیفتم پایین و بمیرم

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

سـرخ پوستـها موقـع حمـله به قـزوین میگـن: آکـومبا، بومـبا، یاکـومبا!

 

وقــتی که از حمله بر می‌گـردند میگن: نکن بابا، نکن بابا

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

به رشتیه می گن نظرت درباره خانه های عفاف چیه؟

 

می گه خیلی راضیم لااقل زنم رفته سریه کار دولتی !

Share this post


Link to post
Share on other sites

زنه میره دکتر میگه

 

 

آقای دکتر این سینه ام اینقده درد میکنه که میخوام

 

بکنمش بندازم جلوی گربهدکتره میگه : میو میو میو

 

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

از حیف نون پرسیدند رحلت چیست؟ گفت خیلی خطرناکه! امام خمینی گرفت، مُرد!

Share this post


Link to post
Share on other sites

تو مراسم ختم یه بنده خدایی می گن: مرحوم وصیت کرده سیاه نپوشین. یکی داد می زنه: مرحوم غلط کرده! ما به احترامش می پوشیم!

Share this post


Link to post
Share on other sites

حیف نون داشته توالت می ساخته، آجر کم میاره open می سازه!

:)))

Edited by hajim

Share this post


Link to post
Share on other sites

حیف نون داشته تلویزیون فیلم تماشا می کرده، وسط فیلم چند بار پیام های بازرگانی پخش می شه. حیف نون می گه: حالا اینقدر پیام بازرگانی نشون می ده تا فیلم تموم شه!

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

یه آقایی پنجاه تومان می اندازه توی صندوق صدقات، می بینه حیف نون داره از اون طرف خیابون بهش می خنده، فکر می کنه کم انداخته، یه دویست تومانی می اندازه، می بینه باز داره می خنده، یه پونصد تومانی در میاره، می بینه باز می خنده، خلاصه یه هزاری می اندازه توی صندوق، می بینه حیف نون دلشو گرفته قاه قاه می خنده. می ره اون طرف خیابون بهش می گه: آخه مردک! برای چی می خندی؟ کار من کجاش خنده داره؟حیف نون می گه: ها ها... این که گوشی نداره!

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن. اولی می گه من اونقدر لاغر بودم که وقتی می رفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاه رو می پوشوند تا من توی چاه نیفتم. دومی می گه این که چیزی نیست، من یه بار یه آلبالو رو با هسته قورت دادم، همه ی فامیلامون می گفتن اوا زری خانوم چند ماهه حامله ای؟!

Share this post


Link to post
Share on other sites

دیوانه اولی: من وقتی رو کله ام وامیستم خون توی سرم جمع میشه، ولی وقتی روی پاهام وامیستم، خون تو پاهم جمع نمی شه، می دونی چرا اینجوریه؟

دیوانه دومی: خوب معلومه، چون پاهات مثل کله ات تو خالی نیستند!!!

 

Share this post


Link to post
Share on other sites

بچه از باباش می پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا با هم هستن؟

باباهه می گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون یک جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی شه!

 

:)))

Share this post


Link to post
Share on other sites

حیف نون می ره کارخانه چوب بری استخدام بشه، آقاهه می پرسه: سابقه ای تو کار چوب بری داره؟

حیف نون می گه: من می تونم درختای گردو به قطر یک متر رو در مدت یک دقیقه با تبر قطع کنم!

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!

Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.

Sign In Now

×